السيد محمد باقر الداماد ( الميرداماد )

مقدمة 15

مصنفات مير داماد

نياورد وعبارت زيرا از أو نشان‌دهنده يأس ونااميدى أو در اين كوشش است : « فيلسوف مرين علما لقبان را به منزلت ستوران انگاشت ودين اسلام را از جهل ايشان خوار گرفت واين علما لقبان مر فيلسوف را كافر گفتند ، تا نه دين حق ماند بدين زمين ونه فلسفه » . در غرب جهان اسلام نيز ابن رشد اندلسى كوشيد تا ميان حكمت وشريعت را در كتاب معروف خود فصل المقال فيما بين الحكمة والشّريعة من الاتّصال آشتى دهد ولى أو هم در اين راه توفيقي به دست نياورد وانديشهء ابتكارى أو مبنى بر اينكه در مسائل خداشناسى وجهان‌شناسى هر متكلّم وفيلسوفى يا مصيب است ويا مخطى وهركدام پس از جدّ وجهد واجتهاد نسبت به عقيدهء خود مضطر ومجبور است نه مختار وآزاد ، به هيچ وجه نزد أهل دين مقبول نيفتاد وبازار تكفير وتفسيق فيلسوفان همچنان رونق خود را همراه داشت . حتّى شيخ شهيد مقتول شهاب الدّين سهروردى كه معتقد بود كه همهء حكما قائل به توحيد بوده‌اند واختلاف آنان فقط در ألفاظ است وسخنان آنان بر طريق رمز بوده است و « لا ردّ على الرّمز » جان خود را بر سر همين سخن از دست داد به ويژه آنكه أو حكمت ذوقي را بر حكمت بحثي ترجيح داد ومباني حكمت اشراق را تدوين كرد وآن را بر كشف وذوق بنيان نهاد وآن حكمت را به مشرقيان كه أهل فارس هستند منتسب ساخت . اين دورهء تاريك وظلمانى فلسفه با ظهور فيلسوفان إيراني شيعي كه معمولا آنان را أهل حكمت متعاليه خوانند رو به زوال نهاد ودورهء درخشان وشكوفائى پديد آمد . كه نظير آن در هيچ يك از كشورهاى اسلامى ديگر سابقه نداشت . اينان با استظهار به قرآن وحديث وتوسّل به تجوّز وتوسّع وتأويل موفّق شدند كه فلسفه را از آن تنگنائى كه مورد طعن ولعن بود بيرون آورند ولحن تكريم وتقديس فلاسفه را جانشين آن سازند . حال بايد ديد دانشمندان شيعهء إيراني براي رفع اين نفرت وزدودن اين زنگ از چهرهء